هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

برففففففففففففففف

سلام عشقم این چند روز که ورامین بودیم حسابی خوش گذشت یکشنبه با اتوبوس رفتیم تهران و دایی احمد اومد ترمینال دنبالمون و رفتیم ورامین البته وقتی دایی احمد و دیدی چنان دوییدی طرفش که من یه لحظه ترسیدم اما بعد که دیدمش خیالم راحت شد تا ورامینم با زندایی مریم مشغول بازی بودی و حسابی کیف کردی البته زندایی رو نمی دونم چه بلایی سرش اومد شب هم رفتیم عروسی یکی از فامیلا (زهرا جون دختر عمو علی) دوشنبه عصر رفتی خونه دایی داوود  وتا ساعت 10 شب اونجا موندی وقتی هم که برت گردوندن گریه می کردی و می خواستی باز همراهشون بری روز 3شنبه مادرجون ربابه سمنو پزی داشت و ما تا شب اونجا بودیم و شما و سبحان هم حسابی هم خونه مرجون و هم دایی صادق رو مورد لطف ...
13 بهمن 1392

تمیز کاری

سلام نفسم اول از همه بگم امروز داریم دو تایی می ریم ورامین و وقت ندارم زیاد برات بنویسم اما می خوام چند تا عکس برات بزارم این اولی کمدت البته امروز که کلی از لاسات تو چمدونه این دومی وضعیتی که شما برای اتاق درست کردی و لباساتو کلا ریختی بیرون وقتی پرسیدم چرا گفتی در  کمدم قفل توش وساللامه(وسایلامه) این سومی رو دو ساعت بعدش که از یادت رفت گرفتم خداییش این انصاف؟؟؟؟؟؟؟؟ وسایل خودت رو اینقدر مرتب می چینی اونوقت من باید روزی 1000 بار لباساتو جمع کنم این عکس اخری خونه سازی با پول خورد قلک البته این الان نصفه است و اون خطو دور تا دور فرش ادامه دادی ...
6 بهمن 1392

عروسییییییییی

سلام گلم  دیشب رفتیم عروسی عمو میثم که میشه پسر دختر عموی پدرت خیلی خوش گذشت شب قبلش هم حنا بندان بود که اونم عالی بود شما و زهرا و اریا مهر هم حسابی مراسم رو به اتیش کشیدین و هر جور تونستین خودتون رو تخلیه کردین خلاصه شب خیلی خوبی بود  امروز هم میلاد پیامبر و روز تعطیل و شما حسابی تو جو عروسی دیشب هستی و با خودت حرف می زنی و می گی ماشالا به عروس وداماد یا اهنگ میخونی وقر میدی عشقم  کلی حرفای خوشگل می زنی مثلا به خوراکی می گی حوراکی و کلا حرف خ رو اگر اول کلمه باشه ح تلفظ می کنی دختر نازم امروز یه خبر خیلی خوب هم شنیدم که خاله الهه که دوست صمیمی مامانه دو قلو باردار البته یه پسر به اسم حسین داشت اما اینبار دوقلو ...
29 دی 1392

انچه گذشت

دختر نازم عزیزم تو این مدت که نتونستم بیام تو وبلاگت کلی اتفاق افتاد مثلا یه چند باری مهمون داشتیم یه چند روز رفتیم ورامین که البته زیاد خوب نبود چون همون شب که رسیدیم عموی مامان اکرم فوت کردنیعنی 27 اذر و متاسفانه مامان اکرم  و بابا سعید همش مراسم بودن و ما هم گاهی سر می زدیم اما یه روز نهار رفتیم خونه خاله مریم دختر عموی خودم که خیلی خوش گذشت و صبح همون روز 29 آذر هم رفتیم خونه دوست عزیزم خاله طاهره که بالاخره نی نی خوشگلشو ببینیم اسمش محمد مانی بود و شما هم اونجا حسابی خجالت رو کنار گذاشتی و با اسباب بازی های مانی کوچولو بازی کردی دختر نازم شب یلدا هم تازه از ورامین رسیده بودیم که رفتیم خونه مامان نرگس و عمو جابراینا هم اونج...
17 دی 1392

برگشت

سلام عزیزم ببخش که یه مدت طولانی سر نزدم و مطلبی برات ننوشتم دختر قشنگم اینترنت یه مدتی قطع بود و فرصت نشد که وصلش کنیم حالا قول می دم جبران کنم از دوستای مهربونم که این مدت جویای احوال ما بودن واقعا معذرت می خوام که نتونستم بهشون سر بزنم
17 دی 1392

هدیه خانم خوابالو

سلام گلم دختر زیبای من این روزایی که گذشت روزای عاشورا و تاسوعا بود و من کلی سعی کردم که از شما چند تا عکس ازت بگیرم اما همیشه تو موقعیت های مناسب برای عکس گرفتن شما خواب بودی    منم که مادر مهربان دلم نمی اومد شمارو بیدار کنم نه که بگم از بد اخلاقی کردنت می ترسیدم نهههههههههه   نمیخواستم خواب نازت به هم بخوره عشقم چند روز قبل از عاشورا دایی صادق و مامان اکرم اومدن اینجا و شما و سبحان حسابی با هم بازی کردین همون روز بقیه سوغاتی های مادرجون ربابه رو هم برامون اوردن واییی که چقدر قشنگ بودنبرای شما یه گردن اویز به شکل خانه کعبه و یه لباس دیگه هم گذاشته بودن برای من و پدر هم کلی سوغاتی گذاشته بودن واقعا دستشون درد نکنه ا...
26 آبان 1392