برففففففففففففففف
سلام عشقم این چند روز که ورامین بودیم حسابی خوش گذشت یکشنبه با اتوبوس رفتیم تهران و دایی احمد اومد ترمینال دنبالمون و رفتیم ورامین البته وقتی دایی احمد و دیدی چنان دوییدی طرفش که من یه لحظه ترسیدم اما بعد که دیدمش خیالم راحت شد تا ورامینم با زندایی مریم مشغول بازی بودی و حسابی کیف کردی البته زندایی رو نمی دونم چه بلایی سرش اومد شب هم رفتیم عروسی یکی از فامیلا (زهرا جون دختر عمو علی) دوشنبه عصر رفتی خونه دایی داوود وتا ساعت 10 شب اونجا موندی وقتی هم که برت گردوندن گریه می کردی و می خواستی باز همراهشون بری روز 3شنبه مادرجون ربابه سمنو پزی داشت و ما تا شب اونجا بودیم و شما و سبحان هم حسابی هم خونه مرجون و هم دایی صادق رو مورد لطف ...
نویسنده :
ماماني هدیه
18:35








